تبليغاتX
وقتی زهرا کوچک بود
وقتی زهرا کوچک بود
 
       

اصلا باورم نمی‌شه که اینقدر زمان زود می‌گذره. انگار همین دیروز بود که انتظار می‌کشیدم فرزندم به دنیا بیاد. اینکه نگفتم دخترم یا پسرم، برای این بود که واقعا نمی‌دونستم قراره دختر به دنیا بیارم یا پسر. تا ماه ششم بارداریم که معلوم نبود بچه چیه. ماه ششم که رفتم سونوگرافی، گفتند پسره. ماه هفتم گفتند دختره، البته دکتر با تردید بهم نگاه کرد و گفت: خانم مطمئن نیستم! 

ای بابا. همه چیز مثل برق و باد گذشت.سعی می‌کنم ساعت 2:30 روز 14 اسفند 85 رو در ذهنم مجسم کنم. بیمارستان بازرگانان. بلوک زایمان. مامانم و هادی پشت در بلوک منتظرن. خیلی اضطراب داشتم و دایم اشک می‌ریختم. دکتر اول تعجب کرد ولی بعد دعوام کرد و گفت باید آروم باشم. راستش اصلا دست خودم نبود.

نمی‌دونستم چرا گریه می‌کنم. پر از اضطراب و استرس بودم.

وقتی روی تخت نشستم و دکتر یه آمپول بی‌حسی زد توی کمرم، صدای گریه‌هام در اومده بود و می‌ارزیدم. بعد دکتر ازم پرسید که آیا می‌خوام بیهوشی کامل بشم و من بهش گفتم نه. دکتر هم برای اینکه منو آروم کنه بهم گفت: آفرین چه دختر شجاعی.

پاهام داغ داغ شد. نمی‌تونستم انگشت شست پام رو تکون بدم. دراز کشیدم و با اینکه از کمر تا نوک انگشتان پام هیچ حسی نداشت، ولی حس می‌کردم که دکتر در اون موقع داشت چیکار می‌کرد. دستامو گذاشتم روی چشام و بلند بلند گریه کردم. پرستار بهم گفت: باید خوشحال باشی، چرا گریه می‌کنی؟

فکر کنم پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه بلند شد. می‌خواستم بدونم که بچه دختره یا پسر. ولی نمی‌تونستم سئوال کنم، تا اینکه یکی از پرستارا داد زد: وای دختره.

بعد دخترم رو بالا آوردند و اونم شروع کرد به گریه کردن.

پرستارا بچه رو بردند که بشورن و من ندیدمش تا زمانی که منو بردن توی بخش. داشتم از درد می‌مردم. باورم نمی شد درد بعد از سزارین، اونقدر ویران کننده باشه. اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم. مامانم و هادی توی اتاق بودند. از هادی همسر مهربونم خواستم که برام توضیح بده که دخترمون چه شکلیه. اونم با موبایل ازش عکس گرفت و بهم نشون داد....

 

 

 

زهرای عزیز ساعت 3 بعدازظهر روز 14 اسفند1385 ، چشمای قشنگش رو به دنیا باز کرد. یک موجود ظریف و دوست‌داشتنی. یک نعمت تمام عیار. درست به پاکی یک فرشته. خدای بزرگ با هدیه فرشته‌ای چون زهرا به  ما، نعمت را بر ما تمام کرد.

دختر نازنینم زهرا

 

آغاز سال نو میلادی مبارکه...

 

 

 

تولد دایی محسن

امروز تولد دایی محسن منه و من اونو خیلی دوست دارم. دایی محسنم امروز 28 سالش تموم می‌شه و می‌ره توی دنیای 29 سالگی.

دایی محسن من یه مهندسه. یه مهندس مکانیک. توی شرکت مهندسی توگا کار می‌کنه.

دایی محسن من خیلی کار‌می‌کنه و هروقت مامان بهش می‌گه تو چقدر کار می‌کنی، می‌گه اگه من کار نکنم اونوقت مردم برق ندارن.

می‌خوام توی دلم درخت یه آرزو برای دایی محسن عزیزم بکارم و از خدا بخوام که به این درخت شاخ و برگ بده.

اینم یه عکس از من و دایی محسن:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از خدا می‌خوام که همیشه به دایی محسن کمک کنه که اون توی کاراش و زندگیش موفق و پیروز باشه.

می‌دونم که خدا دل بچه‌ها رو هیچ وقت نمی‌شکنه و دعاهاشونو همیشه برآورده می‌کنه.

 از همین جا یعنی پشت کامپیوتر صورت دایی محسن رو می‌بوسم و بلند بهش می‌گم تولدت مبارک...

 

    

بچه ها گوش کنید 

بچه ها، بی‌شک آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می شوید و همپای زمان پیش می روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می آیید و جای آنها را می‌گیرید و همه چیز را بدست می‌آورید، زندگی اجتماعی را با همه خوب و بدش صاحب می شوید. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادی و اندوه، بی‌کسی، کتک، کار و بیکاری، زندان و آزادی، مرض و بیدوایی،‌ گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می‌شود.

می‌دانیم که برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا کرد. مثلا دکترها برای معالجه مریضهاشان اول دنبال میکروب آن مرض می گردند و بعد دوای ضد آن میکرب را به مریضهاشان می‌دهند. برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین کار را کرد.

می‌دانیم که در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد. ورشکستگی، زور گفتن، دروغ، دزدی و جنگ هم ناخوشیهایی هستند که فقط در اجتماع ناسالم دیده می شوند. برای درمان اینهمه ناخوشی باید علت آنها را پیدا کنیم.

همیشه از خودتان بپرسید: چرا رفیق همکلاسم را به کارخانه ی قالیبافی فرستادند؟ چرا بعضی‌ها دزدی می کنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی وجود دارد؟ بعد از مردن چه می شوم؟ پیش از زندگی چه بوده ام؟ دنیا آخرش چه می شود؟ جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟


ادامه مطلب

این منم زهرا کوچولو...

 امروز چهارم دی ماهه و مامان ناهید همت کرد و برای من یعنی زهرا کوچولو و نازنین خودش و بابا هادی یه وبلاگ درست کرد.

من ساعت ۳ روز ۱۴ اسفند ۱۳۸۵ به دنیا اومدم. مامانم اون موقع که من به دنیا اومدم به هوش بوده و هنوز نمیدونم چرا، ولی وقتی که خانوم دکتر منو به دنیا آورده و من شروع به گریه کردم، اونم از شوق گریه کرده ...

مامانم این وبلاگ رو به نام من درست کرده تا از من بگه و خودش و بابا و برای اونایی که بزرگن ولی هنوز کوچولو هستن.

اونایی که  از شنیدن قصه لذت می برن و از نرسیدن کلاغه به منزلش دلگیرن.
اونایی که رسیدن کچل به دختر پادشاه را باور دارن و و گهگاه خودشونو  زیر کلاه کچل پنهان می کنن.
اونایی که با شنگول و منگول و حبه انگور به شکم گرگ رفتن و سالهاست که در انتظار مادر برای رهایی هستن ...

خلاصه...

براتون قصه می گم، البته به شرط این که خوابتون نبره.

تو هر کس که هستی با من به کودکیت بیا...


اسمم زهراست
یعنی درخشنده
در آخرین ماه زمستان
سال1385
به دنیا اومدم و خداوند
با به دنیا آوردن من
نعمت را بر پدر و مادرم تمام کرد

صفحه آغازین
آدرس الکترونیک
لای ورق های قدیمی

آرشیو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

دوستان
مامان ناهید
خاله مریم
ماجراهای مزدا و مهراد
فتیله جمعه تعطیله
عمو پورنگ
ترلان پروانه
ارسلان قاسمی
وبلاگ بازیگران کوچولو
سایت کودکان
آراز قهرمان
کلبه کوچولوها
مورچه
رکسانا
نازنین فاطمه
نارگلی
زهرا
آندیا
آرتا
باران
آوین
یاسمین
عسل و غزل
دیبا
ایلیا
شایان
روبین
دنی
آرش
پارسا
کوشا
من و ماهی کوچولوم
هیراد
دانیل
اوستا
نی نی های مردادی
آيدا و ني نی گولو
پویان
آرین
دل آرام
بردیا عسل
انجمن حمایت از حقوق کودکان
ماجراهای شهراد
نسیم و هلیا
دانیال عشق مامانی و بابایی
ملودی زندگی
مانی کوچولو
ارغوان و مامان و باباش
حامی و مامان انسی
یاسمین کوچولوی شیطون
چهارقلوها
پریسا و پارسا
شایگان
مانی فسقلی
آقا مهدی
کودکیهای کیهان
کیا کوچولو
نیما پسر زیبای مامان
جوجه کوچولو
نی نی گل
نوشهری کیجا
دختر کوچولوی مامان
نیما شیر پسر
آروین و مامان سودی
من و فرشته کوچولو
فافالو
علیرضا
عسل بانو
نی نی مامان و بابا
شمیم
شایا
شازده ماهان
شرمینه
ریحانه
عسل مامان و بابا
راستین
رادین
حمید رضا
دنیل آلمانی
جوجو بيرقدار
دینا و مامان و بابا
تمام هستی من
پگاه و داداشی ها
بردیا و کانگوروها
بهنیا شکلات بابا
خاطرات من و پارسا
آرتین
امیر ماهان و مامان
گلدونه و شاینا
سارا- گل مامان و بابا
فاطمه -گل بهار
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ

example: