ای بابا. همه چیز مثل برق و باد گذشت.سعی میکنم ساعت 2:30 روز 14 اسفند 85 رو در ذهنم مجسم کنم. بیمارستان بازرگانان. بلوک زایمان. مامانم و هادی پشت در بلوک منتظرن. خیلی اضطراب داشتم و دایم اشک میریختم. دکتر اول تعجب کرد ولی بعد دعوام کرد و گفت باید آروم باشم. راستش اصلا دست خودم نبود.
نمیدونستم چرا گریه میکنم. پر از اضطراب و استرس بودم.
وقتی روی تخت نشستم و دکتر یه آمپول بیحسی زد توی کمرم، صدای گریههام در اومده بود و میارزیدم. بعد دکتر ازم پرسید که آیا میخوام بیهوشی کامل بشم و من بهش گفتم نه. دکتر هم برای اینکه منو آروم کنه بهم گفت: آفرین چه دختر شجاعی.
پاهام داغ داغ شد. نمیتونستم انگشت شست پام رو تکون بدم. دراز کشیدم و با اینکه از کمر تا نوک انگشتان پام هیچ حسی نداشت، ولی حس میکردم که دکتر در اون موقع داشت چیکار میکرد. دستامو گذاشتم روی چشام و بلند بلند گریه کردم. پرستار بهم گفت: باید خوشحال باشی، چرا گریه میکنی؟
فکر کنم پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه بلند شد. میخواستم بدونم که بچه دختره یا پسر. ولی نمیتونستم سئوال کنم، تا اینکه یکی از پرستارا داد زد: وای دختره.
بعد دخترم رو بالا آوردند و اونم شروع کرد به گریه کردن.
پرستارا بچه رو بردند که بشورن و من ندیدمش تا زمانی که منو بردن توی بخش. داشتم از درد میمردم. باورم نمی شد درد بعد از سزارین، اونقدر ویران کننده باشه. اصلا نمیتونستم تکون بخورم. مامانم و هادی توی اتاق بودند. از هادی همسر مهربونم خواستم که برام توضیح بده که دخترمون چه شکلیه. اونم با موبایل ازش عکس گرفت و بهم نشون داد....
زهرای عزیز ساعت 3 بعدازظهر روز 14 اسفند1385 ، چشمای قشنگش رو به دنیا باز کرد. یک موجود ظریف و دوستداشتنی. یک نعمت تمام عیار. درست به پاکی یک فرشته. خدای بزرگ با هدیه فرشتهای چون زهرا به ما، نعمت را بر ما تمام کرد.
RSS