تبليغاتX
وقتی زهرا کوچک بود
وقتی زهرا کوچک بود
 
       

درد دلی مادرانه...

دخترم، دختر نازنینم!

روبرویم بنشین. نه. بنشین کنارم. در برم بنشین. اینگونه بهتر است. شاید در میان کلام گریه‌ام گرفت. شاید که گریه کردم. تو نبینی بهتر است. نمی‌خواهم ببینی که مشکلات  یا بهتر بگویم خشم و سرسختی این دور و زمانه چگونه توانسته غرور  مادرت را زیر پا بگذارد....

دخترکم، گاهی که گمان می‌برم بسیار افسرده ام، خنده‌های کشدار و شادی‌کردن‌های کوچکت از یادم می برد که انگار دقیقه‌ای پیش ناراحت بودم.

گاهی روزها آنقدر احساس افسردگی می‌کنم که گمان می‌برم دیگر شاد نخواهم شد.

وقتی کودکی را می‌بینم که کم مانده زخم بی‌توجهی‌های مادر و پدری سهل انگار، بر پیکره وجودی‌اش دهان باز کند، زبان به دندان می‌گیرم. دلم می‌لرزد و باز هیچ صدایی بر نمی خیزد تا پاسخ چرایم را به قناعت بدهد.

وقتی دختر بچه یا پسرکی را می‌بینم که تمام سهم خود از کودکی را در میان بسته‌های کوچک و رنگارنگ آدامس به رهگذران بی‌تفاوت خیابانهای خسته این شهر می‌فروشد، سر به آسمان بلند می‌کنم و در می‌مانم از حتی یک آه کوتاه.

وقتی جوانی را می‌بینم که کم مانده از فرط خشونت اعتیاد و ایدز، در هزاران چاله فربه خیابانهای تنگ و تاریک دفن شود، وامی مانم از دردی زورمند. وجودم در سردی دهشتناکی فرو می‌رود که با هیچ ها کردنی گرم نخواهد شد.....

و دلم می‌سوزد برای خود که گاهی لبریز از امید به فردایی می‌شوم که ابرهای تیره ابهام بر آسمانش سایه افکنده‌اند  و قرار است که تو، دختر نازنین و عزیزتر از جانم، در دنیایش پا بگذاری...

و می‌ترسم.

می‌ترسم که مبادا قدرت بادی خشمگین، خاطرت را آزرده کند.

زهرا جان، تو بگو که باید چه کنم. چه کنم که می‌ترسم از فردای نیامده. از دیگرانی که سخت می شود به آنها اعتماد کرد.

نه، نا امید نشده‌ام از لطف خدا. می‌دانم که خدای مهربان هنوز هم فراموشمان نکرده است. ما را می‌بیند و به یک الله اکبر گفتنی از سوی ما، درهای رحمتش را به رویمان خواهد گشود....

پس اندکی کم‌طاقت شده‌ام.

نازنینم، بر من ببخش که سخنانم پر است از نا امیدی...

بر من ببخش.

می‌دانی که بزرگترین آرزویی که در دل دارم، همان خوشبختی و سعادت توست و برای رسیدن به آرزو، هر چه می‌توانم تلاش خواهم کرد...

گاه که مرا غمگین می‌بینی، بلند بخند. چنان بلند که خوشبختی را در تک تک سلولهای بدنم، احساس کنم.

بالا و پایین بپر. قدم‌هایت را تندتر از همیشه بردار تا نیروی نهفته در بازوانم اوج گیرد....

دوستت دارم دختر نازنینم و هر چه دارم از برای توست.

دنیا از آن من است هنگامه‌ای که لبخند می‌زنی.....

.......پس بخند.......  

 

              

        

 


اسمم زهراست
یعنی درخشنده
در آخرین ماه زمستان
سال1385
به دنیا اومدم و خداوند
با به دنیا آوردن من
نعمت را بر پدر و مادرم تمام کرد

صفحه آغازین
آدرس الکترونیک
لای ورق های قدیمی

آرشیو وبلاگ
هفته اوّل تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386

دوستان
مامان ناهید
خاله مریم
ماجراهای مزدا و پیشی
فتیله جمعه تعطیله
عمو پورنگ
ترلان پروانه
ارسلان قاسمی
وبلاگ بازیگران کوچولو
سایت کودکان
آراز قهرمان
کلبه کوچولوها
مورچه
رکسانا
نازنین فاطمه
نارگلی
زهرا
آندیا
آرتا
باران
آوین
یاسمین
عسل و غزل
دیبا
ایلیا
شایان
روبین
دنی
آرش
پارسا
کوشا
من و ماهی کوچولوم
هیراد
دانیل
اوستا
نی نی های مردادی
آيدا و ني نی گولو
پویان
آرین
دل آرام
بردیا عسل
انجمن حمایت از حقوق کودکان
ماجراهای شهراد
نسیم و هلیا
دانیال عشق مامانی و بابایی
ملودی زندگی
مانی کوچولو
ارغوان و مامان و باباش
حامی و مامان انسی
یاسمین کوچولوی شیطون
چهارقلوها
پریسا و پارسا
شایگان
مانی فسقلی
آقا مهدی
کودکیهای کیهان
کیا کوچولو
نیما پسر زیبای مامان
جوجه کوچولو
نی نی گل
نوشهری کیجا
دختر کوچولوی مامان
نیما شیر پسر
آروین و مامان سودی
من و فرشته کوچولو
فافالو
علیرضا
عسل بانو
نی نی مامان و بابا
شمیم
شایا
شازده ماهان
شرمینه
ریحانه
عسل مامان و بابا
راستین
رادین
حمید رضا
دنیل آلمانی
جوجو بيرقدار
دینا و مامان و بابا
تمام هستی من
پگاه و داداشی ها
بردیا و کانگوروها
بهنیا شکلات بابا
خاطرات من و پارسا
آرتین
امیر ماهان و مامان
گلدونه و شاینا
سارا- گل مامان و بابا
فاطمه -گل بهار
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ

example: